نگاهي به مهمترين فصول حيات سيد مرتضي آويني:
خبرگزاري فارس:مرتضي آويني آخرين پنج شنبه شهريور 1326به دنيا آمد و پنج شنبه 20 فروردين 1372 همراه گروه فيلمبردارياش راهي قتلگاهي در منطقه فكه شد و حالا مرتضي سالهاست كه آرام گرفته.

*1326
مرتضي آخرين پنج شنبه شهريور به دنيا آمد. سر ظهر، دم اذان، توي خانهي پدر بزرگش در شهر ري كه قديمي و بزرگ بود و توش كلي آدم زندگي ميكرد؛ عموها و عمهها و بچههاشان. پدر تازه دانشگاهش تمام شده بود و رفته بود سربازي. مترضي توي حياط همان خانهي بزرگ و پردار و درخت بايزي ميكرد و گاهي وقتها مينشست پهلوي پدر تا به قصههايي كه پدر ميخواند گوش كند.خواندن و نوشتن را هم قبل از مدرسه از پدر ياد گرفت.
*1333
سربازي پدر تمام شده بود و براي كار رفته بود شركت سهامي كل معادن. مدتي بعد بهش ماموريت دادند برود خمين و پدر با زن و بچهاش كوچ كرد به خمين. مرتضي كلاس اولش را همان جا خواند. سال بعد آوينيها رفتند جايي بين ميانه و زنجان، كه تو دل كوه بود. همانجا نزديك معدن، شهرك كوچكي سخته بودند كه خانوادهي مهندسها و كارگرها توش زندگي ميكردند. قرار شد آوينيها هم همان جا زندگي كنند. براي زندگي موقعيت سختي بود. يك مشكل بزرگ هم بود. آنجا مدرسه نداشت و تا شهر هم خيلي راه بود. آن قدر كه تا آن زمان خانوادههايي كه آنجا زندگي ميكردند قيد مدرسه رفتن بچههاشان را زده بودند. پدر رفت آموزش و پرورش زنجان و اجازهي راهاندازي مدرسهي كوچكي را گرفت كه قرار بود خودش و حسابدار آنجا ، توش به بچهها درس بدهند.
*1338
آوينيها رفتند كرمان و مرتضي رفت دبيرستان. رياضي ميخواند و خوب هم درس ميخواند. حل كردن مسئلهها سر حالش ميآورد. با اين كه درسش خوب بود از اين بچهها نبود كه فقط سرشان توي درس و مشقشان است و بس. نه، درس و مشقش را ميخواند، كتاب داستان و رمان و شعر و فلسفه هم ميخواند، نقاشي هم ميكشيد، ويلن هم ميزد و ... همهي اين كارها را با هم ميكرد. هر كدام سر جاي خودش و به بهترين شكلش. تا سال دهم دبيرستان را در كرمان خواند و بعد برگشتند تهران. دو سال آخر دبيرستان را در يكي از مدرسههاي ملي تهران خواند و بعد تغيير رشته داد و كنكور هنر داد.
*1344
معماري دانشكدهي هنرهاي زيباي تهران قبول شد. يك سال بعد توي دانشكده، كمتر كسي پيدا ميشد كه مرتضي آويني را نشناسد. مرتضي مهربان و خوش صحبت بود، خوش تيپ بود و چهرهي زيبا و دوست داشتنياي داشت و از همه مهمتر خيلي چيزها ميدانست كه ديگران از آنها سر در نميآوردند. بچههاي دانشكده دوستش داشتند و مرتضي هم. تا فوق ليسانس را همان دانشكده خواند. توي آن سالهايي كه دانشجو بود هيچ فعاليت سياسياي نكرد؛ حتي سالهاي بعد از فارغالتحصيلي. هيچ وقت راضي نشد كه زير پرچم گروهي بايستد. نه بخاطر اين كه برايش مهم نبود چه اتفاقي ميافتد، نه. ميخواست همه چيز را خودش امتحان كند. به خيلي جاها چيزها هم سرك كشيده بود. اما چيزي پيدا نكرده بود كه بهش دل ببندد، راضياش كند، بسش باشد.
*1356
مريم اميني را از چند سال قبل ميشناخت. دختر محجوب و سادهاي بود. مريم هم از مرتضي خوشش ميآمد، حتي بيشتر. مرتضي شده بود مرادش، همه چيز مريم. پدر و مادر مريم حسابي مخالف ازدواجشان بودند. اما مريم كوتاه نيامد. آن قدر با پدر و مادرش حرف زد و دليل و آيه آورد تا قبول كردند.
داد و قال عقد و عروسي كه تمام شد، خانهي كوچكي در خيابان آمل اجاره كردند و رفتند سر خانه و زندگيشان.
يك سال و چند ماهي آن جا زندگي كردند و بچهي اولشان هم هان جا به دنيا آمد؛ مائده. بعد ديگر از پس دادن اجاره برنيامدند و اسباب و اثاثشان را جمع كردند و رفتند خانهي پدر مرتضي.
*1357
گمشدهاي را كه توي تمام سالهاي نوجواني و جواني دنبالش گشته بود پيدا كرد. توي سالهاي قبل چيزهايي از امام شنيده بود و بعد نوشتههايي از او خواند و ديگر همه چيز عوض شد. توي تمام آن سالها كه در به در دنبال حقيقتي ميگشت كه بتواند بهش ايمان بياورد شايد هيچ وقت فكرش را هم نميكرد كه يك روزي پيدايش كند و حالا گمشده پيش رويش بود. همه چيزش را گذاشت كنار و رفت پي امام.
با ديدن امام همه چيزش به هم ريخت. به هم ريخت و خراب شد و دوباره از نو ساخته شد. حالا دنيا را جور ديگري ميديد. حتي همه نوشتههايش را سوزاند؛ داستانها و اشعارش را، يادداشتهاي فلسفياش را همه چيز را.
*1358
مرتضي رفت جهاد سازندگي كه كار كند؛ هر كاري كه بود و كسي نبود انجامش بدهد.
براش فرقي نميكرد چه كاري. توي آن يكي دو سال اول انقلاب خيلي از مردم رفتند جهاد تا كاري بكنند. بيشترشان با همان نيت مرتضي و حالا بايد اين آدمها و كارهايي كه كرده بودند به همه نشان داده ميشدند. هم براي تشويق و قدرداني، هم براي تبليغ. توي همين سال چند تا از جوان هايي كه قبل از انقلاب توي صدا و سيما كار ميكردند دور هم جمع شدند و گروه تلويزيوني جهاد را راه انداختند كه در واقع يكي از گروههاي شبكه يك بود. بعد هم براي اينكه كارشان راه بيفتد چند تا جوان ديگر هم جذب كردند. مرتضي يكي از آن جوانها بود كه به گروه جهاد پيوست. هرچند مرتضي تا آن موقع فيلم نساخته بود اما درباره سينما زياد خوانده بود. تكنيك را هم به مرور زمان از دوستانش و در طول تجربههايش ياد گرفت. اولين فيلمي كه ساخت مستندي بود درباره سيل خوزستان و كمكهاي بچه هاي جهاد به سيلزدهها. توي همين سال و اوايل سال بعد مرتضي با كمك گروه چند مستند ديگر هم ساخت كه همگي درباره كمكهاي جهاد سازندگي محروميت و ظلمهايي بود كه به مردم گوشه و كنار ايران شده بود. «با دكتر جهاد در بشاگرد»، «گمگشتههاي ديار فراموشي» و «خان گزيدهها» چند تا از اين مستندها است.
*1359
اواخر شهريور ارتش عراق به خاك ايران حمله كرد. هنوز خرمشهر سرپا بود و مردم مقاومت ميكردند كه مرتضي به همراه گروه فيلمبرداريش به خرمشهر رسيدند. بچههاي خرمشهر و چند تا جوان ديگر كه از شهرهاي ديگر آمده بودند با چند تا «ژ-3»ي درب و داغون ايستاده بودند جلوي عراقيها و از شهر كه تقريبا متروك شده بود دفاع ميكردند. مرتضي و اكيپش رفتند قاطي آنها. همه جا باشان ميرفتند، انگار يكي از همانها هستند. تصاويري كه از آن چند روز تا اشغال خرمشهر گرفتند را مرتضي تدوين كرد كه شد مجموعه سه قسمتي «فتح خون».
*1360
عراقي ها خرمشهر را اشغال كرده بودند و همين طور داشتند مي آمدند جلوتر. واقعا آنجا چه خبر بود؟ چرا عراقيها همين طور ميآمدند جلو؟ مگر جز همان چندتا جوان كه بيشترشان هم هيچ دوره نظامياي نديده بودند كشور، ارتشي براي دفاع از خاكش نداشت؟
به اين جور سوالها كسي نبود كه جواب درست و حسابي بدهد. هر كسي براي خودش چيزي ميگفت اما كسي پيدا نميشد بگويد واقعا چه خبر است. مرتضي سريع بچه ها را جمع كرد و رفتند آبادان و سوسنگرد و دزفول تا از حقيقت ماجرا سر دربياورند. با تصاويري كه در آن سفر گرفتند مرتضي مجموعه يازده قسمتياي با نام «حقيقت» ساخت كه روايتي روان و نزديك و برخلاف برنامههايي كه درباره جنگ از تلويزيون پخش ميشد غيرساختگي و طبيعي بود.
توي بستان هنگام فيلمبرداري قسمت يازدهم، علي طالبي و مرتضي از گروه جدا شدند؛ بايد ميرفتند جايي كه تو ديد عراقيها بود و فيلمبرداري ميكردند. هنوز چندمتر بيشتر دور نشده بودند كه عراقيها علي را زدند و علي تو بغل مرتضي شهيد شد. علي آدم تودار و متواضعي بود و از حال و هواش چيزي رو نميكرد. اولين دوست مرتضي بود كه شهيد شد و باور شهادتش براي مرتضي خيلي سخت بود هم براي اينكه دوستش بود هم اينكه اين همه وقت باش زندگي كرده بود و خوب نشناخته بودش.
تحت تأثير اين غم، سوگ وارهاي در رثاي علي كه اولين شهيد گروه جهاد بود نوشت و در مجله هفتگي جهاد چاپ كرد و اين اولين نوشتهاي بود كه از مرتضي منتشر ميشد. بعدها مرتضي علاوه بر تك نگاريهايي كه به مناسبتهاي مختلف مينوشت، سلسله مقالاتي با عنوان «تحقيقي مكتبي در باب توسعه» نوشت كه با نام مستعار «مرتضي حقگو» در همان مجله چاپ شدند.
اين مقالهها دغدغه اصلي مرتضي بودند اينكه ماهيت تمدن غربي چيست؟ ما با غرب چه جور رابطهاي ميتوانيم داشته باشيم؟ اصلا حرف حساب غربيها چيست؟ اين سوالها بدجوري فكر مرتضي را مشغول ميكرد.
*1361
مسئولان جهاد مدام به مرتضي فشار ميآوردند كه «بايد درباره جهاد فيلم بسازيد. شما گروه تلويزيوني جهاد هستيد نه گروه جنگ». مرتضي هر كاري كرد كه به آنها بفهماند كه الان جنگ از همه چيز مهمتر است نفهميدند. اصرار اصرار كه درباره فعاليتهاي جهاد برنامه بسازيد. مرتضي به هم ريخته بود. كارهاي گروه خيلي كمتر شده بود. تا دو سال بعد چندتا برنامه بيشتر نساختند. بيشترشان هم درباره جهاد و فعاليتهاش بود در گوشه و كنار ايران.
خانه پدر ديگر براشان كوچك بود. جايشان تنگ شده بود. آخر حالا سه تا بچه داشتند. كوثر و سجاد هم به دنيا آمده بودند. مرتضي با هزار جور قرض و قوله در قلهك، خانه 75 مترياي خريد تا بچهها راحت تر باشند. مرتضي معمولا شبها بيدار ميماند. نمازهاش را كه ميخواند مينشست به نوشتن. اتاق مخصوصي براي كار كردن نداشت.
چه شبها كه همه خواب بودند چه روزها كه بيدار، مينشست يك گوشه اتاق پذيرايي و مينوشت. هي مينوشت، هي خط ميزد تا آني ميشد كه دلش ميخواست.
*1364
عمليات والفجر هشت در راه بود. مرتضي حسابهايش را با جهاد واكنده بود. توي اين سالها خيلي چيزها را تجربه كرده بود و به سبكي رسيده بود كه مال خودش بود و از اين مهمتر، ببينندهها با آن سبك مأموس شده بودند و از آن خوششان ميآمد. تصاوير، تدوين، نريشن، ... همه چيز به پختگي رسيده بود.
برنامههاي گروه جهاد (روايت فتح) را همه ميشناختند. اما هيچ كس نميدانست كه كارگردان برنامهها كيست، گوينده متنش كيست. اسم عوامل ديگر را هم كسي نميدانست. هيچ كدام از برنامهها تيتراژ نداشتند. خودشان هم از آن آدمها نبودند كه سر و صدا كنند و اين ور و آن ور بروند.
مرتضي نشست، برنامه ريخت و دو سه تا اكيپ جمع و جور فرستاد مناطق مختلف جبهه. سري اول مجموعه «روايت فتح» با برنامهاي از همين عمليات شروع شد؛ «شب عاشورايي». درتمام اين روزها مرتضي پاي ميز موويلا مينشست و راشهايي را كه اكيپهاي فيلمبردارياش ميگرفتند تدوين ميكرد؛ شب و روز. اگر فرصتي پيش ميآمد ميرفت جبهه پيش بچهها. اما خيلي كم اين فرصت به دست ميآمد.
*1365
عمليات كربلاي پنج خيلي نفسگير بود. نفسگير و مهم. مرتضي اين بار اكيپهاي بيشتري را فرستاد جبهه و خودش هم همراه يكي از اكيپها راهي شد. به فاصله چند روز چهار تا از بچههاي گروه توي كربلاي پنج شهيد شدند؛ ابوالقاسم بوذري، رضا مرادينسب، حسن هادي و امير اسكندر يكهتاز. مرتضي حسابي به هم ريخته بود. بهترين دوستانش را توي چند روز از دست داده بود. ساخت برنامههاي روايت فتح تمام وقت مرتضي را ميگرفت و فرصتي براي كارهاي ديگر نميگذاشت. بايد هفتهاي يك برنامه تدوين ميشد و براي پخش فرستاده ميشد صدا و سيما. مرتضي نوشتن مقالاتش را در مجله «اعتصام» كه دو سه سالي بود ادامه داشت تعطيل كرد. مقالاتش در مجله اعتصام درباره موضوعات مختلفي بود؛ از مسائل حكومتي و جهان معاصر گرفته تا مطالبي در باب عرفان و دفاع مقدس. كارهاي روايت فتح خيلي زياد شده بود.
*1368
جنگ كه تمام شد، كار گروه روايت فتح هم تعطيل شد. دوباره مرتضي براي نوشتن فرصت پيدا كرده بود. اولين شماره ماهنامه «سوره» با سرمقالهاي از مرتضي منتشر شد. سردبير ماهنامه، محمد-برادر كوچك مرتضي بود و صاحب امتيازش حوزه هنري. از همان اولين سرمقاله، مرتضي شمشيرش را از رو بسته بود. همان قائده قديمي «جنگ اول به از صلح آخر» . در اين سرمقاله مرتضي صريحا نوشته بود كه ما آمدهايم تا جلوي همهي جريانهاي روشنفكري مخالف انقلاب بايستيم . در شمارههاي بعد هم بيشتر سرمقالهها را مرتصي مينوشت. و در بيشتر سرمقالههايشف نوشتهها و تحليلهاي نشريات ديگر را نقد ميكرد؛ نشرياتي مانند كيان و گردون. سوره به موضوعات مختلفي ميپرداخت؛ مثل سينما، تئاتر ، ادبيات، هنرهاي تجسمي و مباني نظري هنر كه بيشتر مواقع هر شمارهي مجله، ويژهنامهاي براي يكي از اين موضوعات بود.
تعداد زيايد از مطالب سورهف به خصوص چند شمارهي اول را خود مرتضي مينوشت كه همگي با نامهاي مستعار فرهاد گلزار و سجاد شكيب و چندين اسم ديگر به چاپ ميرسيدند. تنها مطالبي كه با نام مرتضي چاپ ميشدند مقالات نظري دربارهي سينما بود. مرتضي نقدنويسي را به طور جدي شروع كرده بود.
بعدها مرتضي سردبير سوره شد. توي مجله آدمهاي مختلفي را دور هم جمع كرده بود كه هيچ كدامشان هم ديگر را قبول نداشتند. فقط يكي مثل مرتضي بود كه ميتوانست آنها را دور هم جمع كند. توي اين دوره،آدمهايي براي سوره مقاله مينوشتند و مي فرستادند كه چاپ بشود كه باعقايد مرتضي كاملا مخالف بودند. وقتي مقالههاشان را توي سوريه ميديدند، خودشان شاخ در مي آوردند. فكرش را هم نميكردند كه مرتضي حتي مقالهشان را بخواند، چه برسد به اين كه چاپشان كند.
*
چهارده خرداد امام رفت و مرتضي تنها ماند. وقتي كه خبر رحلت امام را شنيد، غمانگيزترين روزهاي زندگياش شروع شد. امام رفته بود و همهي اميدهاي مرتضي را هم برده بود مرتضي فكرش را هم نميكرد كه بعد از امام بتواند زنده بماند. و حالا مانده بود. بايد چه كار ميكرد؟ مينشست يك گوشهاي و غصه ميخورد؟ نه، مرتضي توي بدترين روزهاي زندگيش هم ننشسته بود غصه بخورد. فكر كرد ديد امام خيلي چيزها به يادگار گذاشته. اگر كسي به دادشان نرسد، همهشان از بين ميروند. همهي پنجرههاي اميدي كه امام به روي او و هزاران آدم ديگر باز كرده بسته ميشوند.
تيو مقالههايي كه دربارهي امام نوشت، تصاويري از امام داد كه هيچ كس بهشان توجه نكرده بود؛ امامي كه باطن مردهي آدمهاي اين دوره و زمان را بعد از قرنها زنده كرده بود.
*1369
انتفاضهي اول مردم فلسطين شروع شد. پيام مبارزه طلبي امام به آن جا هم رسيده بود و مرتضي كه هر جايي پي ردي از امام ميگشت، دوباره بچهها را دور هم جمع كرد. بچهها به فلسطين و لبنان رفتند و حاصل اين سفر سه فيلم دربارهي مبارزهي مردم فلسطين و لبنان عليه اسرائيل شد.
*1371
حالا ديگر اهالي سينما، مرتضي را به عنوان يك منتقد حرفهاي و جدي مي شناختند كه حرف براي گفتن داشت. نقدهاي مرتضي توي اين چند ساله خيلي سر و صدا كرده بود. نگاه تحليلي مرتضي به ماهيت سينما خيليها را متوجه خودش كرده بود.
يازدهمين جشنوارهي فيلم فجر كه برگزار شد، مرتضي به عنوان يكي از داوران جشنوراه دعوت شد. در همين سال دانشكدهي سينما تئاتر، مرتضي را براي تدريس دعوت كرد اما مرتضي بعد از يك ترم تدريس نتوانست با سيستم آموزشي دانشكده كنار بيايد و تدريس را رها كرد. واحدهاي درسياي كه مرتضي ميخواست درس بدهد توي نظام آموزشي تعريف نشده بود و به نظر مرتضي لازم بود اما آنها نميخواستند اين چيزها را قبول كنند.
حالا بيشتر مشغول نوشتن گفتار متن براي مستندهايي بود كه دوستانش دربارهي جنگ بالكان (بوسني)، مقاومت مردم در لبنان و فلسطين و تاثيرات انقلاب اسلامي در پاكستان ساخته بودند.
اواخر همين سال گروه مستقل روايت فتح تشكيل شد و دوباره بچههاي روايت فتح دور هم جمع شدند. مرتضي ميخواست حالا كه چند سالي بود آتش جنگ خاموش شده بود، مقاومت 45 روزه در خرمشهر را كاملتر و پختهتر روايت كند. دوباره با تيمش رفتند خرمشهر پي بچههايي كه آن روزها دست خالي از شهر دفاع ميكردند. خيليهاشان توي همان سال ها و سالهاي بعد شهيد شده بودند. فقط دو سه نفرشان را پيدا كردند. آن چه واقعا آن روزها اتفاق افتاده بود از زبان همان مدافعان باقي مانده، در شش قسمتي كه از مجموعهي «شهري در آسمان» ساخته شد، به تصوير درآمد.
*1372
چند وقت پيش مرتضي از ماجراي قتلگاه فكه در عمليات ولاجر مقدماتي و والفجر يك شنيده بود؛ از يكي از رزمندههايي كه توي آن دو عمليات بوده. وقتي ميشنيد گريهاش گرفت؛ بدجوري دلش ميخواست آن جا را ببيند. چند وقت بعد همان رزمنده به مرتضي پيشنهاد داد كه برنامهاي دربارهي والفجر مقدماتي بسازد. مرتضي از خدا خواسته، كارها را راست و ريس كرد.«شهري در آسمان» را رها كرد و توي عيد همراه گروه فيلمبردارياش راهي فكه شدند و حالا مرتضي سالهاست كه آرام گرفته.
پاسداشت دو سردار جبهه هاي فرهنگي و نظامي انقلاب اسلامي(19)
پایگاه بیسیم چی